تبلیغات
نویسنده عاشق

نویسنده عاشق

درجستجوی دلتورا رو میخوای؟!!!!

بیاین داستان بخونین حالشو ببرین
نوشته شده در شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 12:10 ق.ظ توسط نگار تقوائی نظرات | |


سلام امروز براتون یک سری تو ضیح و عکس درباره در جستجوی دلتورا و مترجم و نویسنده این کتاب گذاشتم پس سریع برو ادامه مطلب
بیا بیا بیا
نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور 1391 ساعت 12:48 ب.ظ توسط نگار تقوائی خوبه؟ | |


روی تپه بودند. آفتاب داشت غروب می کرد. آن دو داشتند می رقصیدند. ابرها در افق به رنگ نارنجی و بنفش در آمده بودند. دختر سرمست و خوشحال می خواند:

این گیوتین است و آن نبات

این برای مرگ، آن برای حیات

می چرخیدند وتاب می خوردند. و پسر محو صورت او شده بود که با حاشیه موهای سیاهش شبیه به عکس های مراسم سوگواری شده بود.

جلاد بیا، آماده شو

معشوقم اینجاست، منتظر تو

پسر خم شد. پیشانی اش را بوسید و او را بلند کرد.[سایت دوخطی] او با خوشحالی خندید. پسر به یاد نمی آورد آخرین باری را که او را اینقدر خوشحال دیده بود.

روی تپه می رقصیم، در تیغستان می گردیم

می خوریم، می نوشیم، شادیم تا نفس در سینه داریم

آهنگ تمام شد و اولین ستاره ها در آسمان پدیدار شدند.[سایت دوخطی] پسر در مقابل دختر خم شد. از موهای هر دوشون عرق می چکید. دختر لبخند زیبایی بر لبش بود. زیباتر از آسمان بالای سرشان. و گفت “وقتشه، وقت بیدار شدنه”

پسر بیدار شد. جای او روی تخت خالی بود. و او تنها بود.

حلقه اش را دستش کرد و از رختخواب بلند شد.


نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1391 ساعت 07:07 ب.ظ توسط نگار تقوائی چی میگی خوبه؟ | |


سلام امروز براتون یه داستان عاشقانه گذاشتم پس سریع برو ادامه مطلب
اگه تاقطشو داری رو من کلیلک کن
نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1391 ساعت 06:32 ب.ظ توسط نگار تقوائی چی میگی خوبه؟ | |


توی ادامه ترول بارونه پس بدو

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 2 شهریور 1391 ساعت 02:29 ب.ظ توسط detective N ツ نظرات | |


یکی بود یکی نبود
یه پسر بود که زندگی ساده و معمولی داشت

اصلا نمیدونست عشق چیه عاشق به کی میگن

تا حالا هم هیچکس رو بیشتر از خودش دوست نداشته بود

و هرکی رو هم که میدید داره به خاطر عشقش گریه میکنه بهش میخندید

هرکی که میومد بهش میگفت من یکی رو دوست دارم بهش میگفت دوست داشتن و عاشقی

مال تو کتاب ها و فیلم هاست....

روز ها گذشت و گذشت تا اینکه یه شب سرد زمستونی


توی یه خیابون خلوت و تاریک

داشت واسه خودش راه میرفت که

یه دختری اومد و از کنارش رد شد

پسر قصه ما وقتی که دختره رو دید دلش ریخت و حالش یه جوری شد

انگار که این دختره رو یه عمر میشناخته

حالش خراب شد

اومد بره دنبال دختره ولی نتونست

مونده بود سر دو راهی

تا اینکه دختره ازش دور شد و رفت

اون هم همینجوری واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خیابون

اینقدر رفت و رفت و رفت

تا اینکه به خودش اومد و دید که رو زمین پر از برفه

رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد

همش به دختره فکر میکرد

بعضی موقع ها هم یه نم اشکی تو چشاش جمع می شد

چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوری بود

تا اینکه باز دوباره دختره رو دید

دوباره دلش یه دفعه ریخت

ولی این دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن

توی یه شب سرد همین جور راه میرفتن و پسره فقط حرف میزد

دختره هیچی نمیگفت

تا اینکه رسیدن به یه جایی که دختره باید از پسره جدا میشد

بالاخره دختره حرف زد و خداحافظی کرد

پسره برای اولین توی عمرش به دختره گفت دوست دارم

دختره هم یه خنده کوچیک کرد و رفت

پسره نفهمید که معنی اون خنده چی بود

ولی پیش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد

اون شب دیگه حال پسره خراب نبود

چند روز گذشت

تا اینکه دختره به پسر جواب داد

و تقاضای دوستی پسره رو قبول کرد

پسره اون شب از خوشحالیش نمیدونست چیکار کنه

از فردا اون روز بیرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد

اولش هر جفتشون خیلی خوشحال بودن که با هم میرن بیرون

وقتی که میرفتن بیرون فکر هیچ چیز جز خودشون رو نمی کردن

توی اون یه ساعتی که با هم بیرون بودن اندازه یه عمر بهشون خوش میگذشت

پسره هرکاری میکرد که دختره یه لبخند بزنه

همینجوری چند وقت با هم بودن

پسره اصلا نمی فهمید که روز هاش چه جوری میگذره

اگه یه روز پسره دختره رو نمیدید اون روزش شب نمیشد

اگه یه روز صداش رو نمیشنید اون روز دلش میگرفت و گریه میکرد

یه چند وقتی گذشت

با هم دیگه خیلی خوب و راحت شده بودن

تا این که روز های بد رسید

روزگار نتونست خوشی پسره رو ببینه

به خاطر همین دختره رو یه کم عوض کرد

دختره دیگه مثل قبل نبود

دیگه مثل قبل تا پسره بهش میگفت بریم بیرون نمیومد

و کلی بهونه میاورد

دیگه هر سری پسره زنگ میزد به دختره

دختره دیگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نمیزد

و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه

از اونجا شد که پسره فهمید عشق چیه

و از اون روز به بعد کم کم گریه اومد به سراغش

دختره یه روز خوب بود یه روز بد بود با پسره

دیگه اون دختر اولی قصه نبود

پسره نمیدونست که برا چی دختره عوض شده

یه چند وقتی همینجوری گذشت تا اینکه پسره

یه سری زنگ زد به دختره

ولی دختره دیگه تلفن رو جواب نداد

هرچقدر زنگ زد دختره جواب نمیداد

همینجوری چند روز پسره همش زنگ میزد ولی دختره جواب نمیداد

یه سری هم که زنگ زد پسره گوشی رو دختره داد به یه مرده تا جواب بده

پسره وقتی اینکار رو دید دیگه نتونست طاغت بیاره

همونجا وسط خیابون زد زیر گریه

طوری که نگاه همه به طرفش جلب شد

همونجور با چشم گریون اومد خونه

و رفت توی اتاقش و در رو بست

یه روز تموم تو اتاقش بود و گریه میکرد و در رو روی هیچکس باز نمیکرد

تا اینکه بالاخره اومد بیرون از اتاق

اومد بیرون و یه چند وقتی به دختره دیگه زنگ نزد

تا اینکه بعد از چند روز

توی یه شب سرد

دختره زنگ زد و به پسره گفت که میخوام ببینمت

و قرار فردا رو گذاشتن

پسره اینقدر خوشحال شده بود

فکر میکرد که باز دوباره مثل قبله

فکر میکرد باز وقتی میره تو پارک توی محل قرار همیشگیشون

دختره میاد و با هم دیگه کلی میخندن

و بهشون خوش میگذره

ولی فردا شد

پسره رفت توی همون پارک و توی همون صندلی که قبلا میشستن نشست

تا دختره اومد

پسره کلی حرف خوب زد

ولی دختره بهش گفت بس کن

میخوام یه چیزی بهت بگم

و دختره شروع کرد به حرف زدن

دختره گفت من دو سال پیش

یه پسره رو میخواستم که اونم خیلی منو میخواست

یک سال تموم شب و روزمون با هم بود

و خیلی هم دوستش دارم

ولی مادرم با ازدواج ما موافق نیست

مادرم تو رو دوست داره

از تو خوشش اومده

ولی من اصلا تو رو دوست ندارم

این چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم

به خاطر اینکه نمیخواستم دلت رو بشکنم

پسره همینطور مثل ابر بهار داشت اشک میریخت

و دختره هم به حرف هاش ادامه میداد

دختره گفت تو رو خدا تو برو پی زندگی خودت

من برات دعا میکنم که خوش بخت بشی

تو رو خدا من رو ول کن

من کسی دیگه رو دوست دارم

این جمله دختره همینجوری تو گوش پسره میچرخید

و براش تکرار میشد

و پسره هم فقط گریه میکرد و هیچی نمیگفت

دختره گفت من میخوام به مامانم بگم که

تو رفتی خارج از کشور

تا دیگه تو رو فراموش کنه

تو هم دیگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن

فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم

باز پسره هیچی نگفت و گریه کرد

دختره هم گفت من باید برم

و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو دیگه فراموش کن

و رفت

پسره همین طور داشت گریه میکرد

و دختره هم دور میشد

تا اینکه پسره رفت و برای اولین بار تو زندگیش سیگار کشید

فکر میکرد که ارومش میکنه

همینطور سیگار میکشید دو ساعت تمام

و گریه میکرد

زیر بارون

تا اینکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت

رفت و توی خونه همش داشت گریه میکرد

دو روز تموم همینجوری گریه میکرد

زندگیش توی قطره های اشکش خلاصه شده بود

تازه میفهمید که خودش یه روزی به یکی که داشت برای عشقش گریه میکرد

خندیده بود

و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گریه میکرد

پسره با خودش فکر کرد که به هیچ وجه نمیتونه دختره رو فراموش کنه

کلی با خودش فکر کرد

تا اینکه یه شب دلش رو زد به دریا

و رفت سمت خونه دختره

میخواست همه چی رو به مادر دختره بگه

اگه قبول نمیکرد میخواست به پای دختره بیافته

میخواست هرکاری بکنه تا عشقش رو ازش نگیرن

وقتی رسید جلوی خونه دختره

سه دفعه رفت زنگ بزنه ولی نتونست

تا اینکه دل رو زد به دریا و زنگ زد

زنگ زد و برارد دختره اومد پایین

و گفت شما

پسره هم گفت با مادرتون کار دارم

مادر دختره و خود دختره هم اومدن پایین

مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل

ولی دختره خوشحال نشد

وقتی پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره

داداش دختره عصبانی شد و پسره رو زد

ولی پسره هیچ دفاعی از خودش نکرد

تا اینکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد

و پسره رو برد اون طرف و با گریه بهش گفت

به خاطر من برو اگه اینجا باشی میکشنت

پسره هم با گریه گفت من دوستش دارم

نمیتونم ازش جدا باشم

باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن

پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد

صورت پسره پر از خون شده بود

و همینطور گریه میکرد

تا اینکه مادر دختره زورکی پسره رو راهی کرد سمت خونشون

پسره با صورت خونی و چشم های گریون توی خیابون راه افتاد

و فقط گریه میکرد

اون شب رو پسره توی پارک و با چشم های گریون گذروند

مادره پسره اون شب


به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود

به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه

ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد

پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد

هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه

و گریه میکنه

هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش

و تا همیشه برای اون میشه

هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره

الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده

بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه

پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....

این بود تموم قصه زندگی این پسر







این قصه واقعیت داشت

نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور 1391 ساعت 11:17 ق.ظ توسط detective N ツ نظرات | |


شیر نری دلباخته‏ی آهوی ماده شد.

شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود. 
از دور مواظبش بود… 
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست، 
شیری را دید که به آهو حمله کرد. فوری از جا پرید و جلو آمد. 
دید ماده شیری است. چقدر زیبا بود، ...

گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
با خود گفت: حتما گرسنه است. همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد. 
و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد…
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید !! و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید اولی خوشگلی تون دومی معشوقتون و سومی را یادم رفت. اها اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه .




نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور 1391 ساعت 10:34 ق.ظ توسط نگار تقوائی مهمون گلم میگه: | |


یارو حس شاعریش گل میکنه به زنش میگه :
ای رنگ لبت قرمز / در قلب منی هرگز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


آقای داماد چه کاره هستن؟
توی شرکت پاکسان کار میکنن
اونجا کارشون چیه دقیقا
به سلامت خانواده می اندیشند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به غضنفر میگن سفر حج چطور بود ؟
میگه عالی ، خیابوناش تمیز ، برجاش بلند
ماشینا همه آخرین مدل ، یه جای دیدنی هم داشت
که خیلی شلوغ بود من نرفتم !!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه اردکه پاش گیر کرده بوده به در اتوبوس و اتوبوس هم داشته میرفته
و اردکه میگفته مگ مگ و مسافرها می گفتن : آمریکا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیامبر اسلام فرمودند:

هرکه روزه دار مومنی را افطار دهد ثواب 100 حج بر او نوشته میشود

همچنان منتظر تماس شما هستیم !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



درسته که ما روزه نمیگیریم

ولی دیگه اینقدر هم کافر نیستیم که اگه واسه افطاری جایی دعوت شدیم نریم !

منتظر تماس سبز شما هستیم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


از این سوسک کوچیکا از جلو پام رد شد …




از تو جیبم دستمال درآوردم دوستم میگه میخوای بکشیش؟!




پ نه پ آ بریزش بینی داره میخوام رو قالی نریزه !!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تا حالا دقت کردین یه روزایی هست
که یهو قصد می کنی اتاقتو مرتب کنی…
همه ی وسایلتو که می ریزی بیرون
تازه میفهمی چه غلطی کردی

اینم جک های خاله نسترن




نوشته شده در چهارشنبه 25 مرداد 1391 ساعت 12:43 ق.ظ توسط detective N ツ نفر از جک ها من خوششون اومد | |


واقاً بله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 09:08 ب.ظ توسط detective N ツ نفر با من میگن بله!!!!!!!! | |


چندسال پیش یکروز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم، فوتبال نگاه می کردم و تخمه می خوردم.
ناگهان پدرو مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم هوار شدند و فریاد زدند که:
« ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر ».
رفتم خواستگاری؛
دختر پرسید: 
« مدرک تحصیلی ات چیست »؟ 
گفتم:
« دیپلم تمام »! 
گفت:
« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه ». 
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......برگشتم؛ 
رفتم خواستگاری؛ 
پدر دختر پرسید:
« خدمت رفته ای »؟
گفتم:
« هنوز نه »؛
گفت:
« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ». رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم برگشتم؛
رفتم خواستگاری؛ 
مادر دختر پرسید:
« شغلت چیست »؟ 
گفتم: 
« فعلا کار گیر نیاوردم »؛
گفت:
« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ». رفتم کار پیدا کنم؛
گفتند:
« سابقه کار می خواهیم »؛ 
رفتم سابقه کار جور کنم؛
گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
دوباره رفتم کار کنم؛ 
گفتند: 
« باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم». 
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ 
گفتم:
« رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». 
گفتند:
« برو جایی که سابقه کار نخواهد ».
رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. 
گفتند:
« باید متاهل باشی ». 
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛
گفتم:
« رفتم جایی که سابقه کار نخواستندگفتند باید متاهل باشی ». 
گفتند:
« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».
رفتم؛ 
گفتم:
«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».
گفتند:
« باید متاهل باشی تا به توکار بدهیم ».
برگشتم؛
رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم! 
بله .. این شد داستان زندگی من ..
نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد 1391 ساعت 03:10 ب.ظ توسط نگار تقوائی نظرات | |


در جستجوی دلتورا داستانی فانتزی و متشکل از سه مجموعه، نوشتهٔ امیلی رودا نویسنده ی استرالیایی است.[۱] داسنان درباره ی سه همسفر است که سرزمین تخیلی دلتورا را به دنبال تکمیل کمربند دلتورا و شکست خادمان ارباب سایه های اهریمنی زیر پا می گذارند. نخستین نسخه ی مجموعه ی اول در سال 2000 میلادی در استرالیا به چاپ رسید و اکنون نیز در 30 کشور به فروش می رسد. در فوریه ی 2010 این مجموعه در کل 15 میلیون و در استرالیا 2 میلیون نسخه فروش داشته است. سه مجموعه شامل 15 کتاب می شوند که 8 کتاب اول در جست و جوی دلتورا، 3 جلد بعدی سرزمین سایه ها ی دلتورا و 4 جلد آخراژدهایان دلتورا نام دارند. 6 کتاب اضافی این مجموعه ها در ایران به چاپ نرسیده است. انیمشن و بازی رایانه ای در جست و جوی دلتورا به ترتیب توسط تلویزیون ژاپن و شرکت نینتندو دی اس نیز ساخته شده اند.

  1. خلاصه داستان
    1. در جست و جوی دلتورا
    2. سرزمین سایه های دلتورا
    3. اژدهایان دلتورا
  2. شخصیت های اصلی
    1. لیف
    2. جاسمین
    3. باردا
    4. جارد
    5. اندون
    6. شارن

نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 07:54 ب.ظ توسط نگار تقوائی نظرات | |


سلام بهتون گفتم خلاصه داستان در جستجوی دلتورا رو یزلرم حالا گذاشتم اگه میخواین بخونین زود سریع برین ادامه مطلب
بیا اینجا خلاصه داستانو بخون
نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 07:47 ب.ظ توسط نگار تقوائی نظرات | |


سلام امروز عکس کارتون درجستجوی دلتورا رو گذاشتم پس برو ادامه ی مطلب عزیزم
بیا بیا
نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 03:08 ب.ظ توسط detective N ツ نظرات | |


وایی خدایا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 03:03 ب.ظ توسط detective N ツ نظرات | |


در لوس آنجلس آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش هلندی به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگرماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش راباز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگرماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه منظره‌ای روبروشد؟ فکرکنید.


.

.

.

.

.

.

.

.

چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمی‌کند !

راهنما
نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 02:49 ب.ظ توسط نگار تقوائی نظرات | |


زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. 
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. 
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. 
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. 
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» 
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. 
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید. 
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. 
امّا داماد از جایش تکان نخورد. 
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. 
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. 
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
نوشته شده در دوشنبه 23 مرداد 1391 ساعت 02:00 ب.ظ توسط نگار تقوائی نظرات | |